|

| |
در حصار تاريك تكرار(وسواس) - بيماری ها
روانشناسي عشق - مقالات تخصصی در روانشناسي
عشق يك حالت است؛
حالتي كه گرايش به تركيب دارد؛ گرايشي كه «من» را به سوي «ما» رهنمون مي سازد؛
بنابراين، رويكردي است به سوي رشد، در حالت عشق، فرد عاشق به زمان مي پيوندد و غم
گذشته ها و وحشت آينده را فراموش مي كند. نوجواني كه به خانواده، قبيله و يا مليت
خويش عشق مي ورزد، در حقيقت «خود» را از زندان فرديت رهايي مي بخشد و از طريق پناه
بردن به تواناييها، زيبائيها، و ريشه هاي پايدار، سعي دارد خويش را كامل سازد و
بدين ترتيب خود را از غم و تهديد ناتوانيها، زشتيها و ناپايداريها، مصون احساس مي
كند؛ اديبي كه به مطالعه آثار ادبي مهر مي ورزد، در حقيقت از اين طريق، رنج كج
انديشي ها و كوتاه بيني ها و رفتارهاي خشونت بار و ارتباطات غيرانساني را به
فراموشي مي سپارد و در جهان ادبي پرداخته از انديشه هاي بلند و آكنده از لطايف،
زيبائيها و ظرافيت مي آسايد. در عشق والدين به فرزند، آنان درد پيري، ناتواني و
حسرتها را از طريق پناه بردن در شادابي، جواني، توانايي و افتخارآفريني فرزند
فراموش كرده و درمان مي كنند؛ همچنان كه دو دلداده، از طريق ارتباط با يكديگر،
آرزوها و حسرتهاي خويش را جستجو مي كنند و خلاءهاي ذهني خويش را تكميل شده احساس مي
كنند.
با تامل در مثالهايي كه اشاره شد، درمي يابيم كه عشق فرايند پناه جويي و امنيت طلبي
است كه به منظور مصونيت از تهديدها و خطرات و رفع خلاءها و نواقص و دستيابي به
آرزوها و آمال انجام مي پذيرد و از طريق توسعه وسعت «من» موجبات رشد عاشق را فراهم
مي آورد.
مباني آموزشهاي عاطفي
در مباحث قبلي اشاره شد كه نياز به عشق و محبت غريزي است و از موقعيت اتكاء جويانه
بشر در بيكران حيات ناشي مي شود، وجود اين نياز، گرايش به اعتماد و تكيه به معشوق
را به دنبال دارد و فرد دوستدار درصدد برمي آيد از طريق پناه جويي در گرماي مطبوع
اعتماد و احساس امنيت در تكيه گاه خويش، آرزوها و موجوديت خود را از گزند ناملايمات
به دور نگاه دارد و شوق پرواز و تكامل را تحقق بخشد.
تامل در فرايند ياد شده مباني عشق آموزي را روشن مي سازد و آشكار مي نمايد كه افراد
در كدام مرحله از اين فرايند قرار دارند و براي عبور به مرحله بعدي از چه روشهايي
مي توانند بهره بگيرند: آيا نياز خود را به خوبي شناسايي نكرده اند و همين امر موجب
اختلالاتي مي شود؟ در زمينه اعتماد جويي با مشكل معيارها مواجه شده اند؟ و يا آن كه
از روشهاي تكيه بر معشوق بي خبر هستند؟ . . . همچنان كه ملاحظه مي شود طي اين نياز
به فرهنگ كاربرد شيوه هاي ظريف دارد و در هر مرحله از راه عشق با ارائه آموزشهاي
خاص مي توان دوستدار رهرو را توانبخشي و او را در غلبه بر مشكلات ياري داد.
غريزي بودن گرايشهاي عشقي ضرورت آموزش آن را نفي نمي كند، همچنان كه وجود بال
پرنده، ضرورت پرواز آموزي را نفي نمي كند و نيز، تنها برخورداري از مغز تكامل يافته
موجب نمي شود كه بدون تلاش هاي آموزشي به انديشه هاي برتر راه يابيم. به عبارتي،
اگرچه دوستي نياز غريزي است، بدون آموزش دست يابي نمي توان اين نياز غريزي را به
خوبي و دقت پاسخ داد؛ بنابراين، عشق آموختني است و پرواز به منظور تكامل بخشي حيات،
تلاش انساني و فرهنگ است كه نياز به آشنايي، با الگوهاي ظريف دارد. و لازم است از
اين طريق جوانان را ياري داد و براساس سنجش قابليتها، زمينه دوست داشتن و پرورش
محبت را فراهم آورد.
جستجوي تكامل خويش در هستي ديگران را شايد بتوان به عنوان محور اساسي آموزشهاي
مربوط به نظام محبت مورد تاكيد قرار دارد؛ تحقق اين آموزش بر پايه نگرش مربوط به
پذيرش هستي هاي متفاوت در كنار هستي خويش امكان پذير است، با توجه به همين مطلب،
تصحيح نگرشهاي خود مدار را مي توان آغاز آموزشهاي محبت آموزي تلقي كرد. اين ضرورت
وجود دارد كه محبت آموزي از سنين خردسالي و از همان محيط خانواده آغاز شود، لازم
است به كودكان خود بياموزيم كه خود را جزئي از محيط بدانند و به زندگي سايرين و حتي
زندگي هاي متفاوت از قبيل حيات حيوانات احترام بگذارند و براي حفظ آنها بكوشند. و
براساس همين اصل تربيتي است كه مي توانيم گرايشهاي حيات پرور و دلهاي مستعد عاشقي
پرورش دهيم.
در برخي از خانواده ها، والدين بطور ناآگاه نظام تربيتي خود را بر اصل مالكيت
استوار مي سازند و بي آنكه كه توجه داشته باشند فرزندان خويش را براي مالكيت محيط
آماده مي سازند. اين قبيل فرزندان در آينده به صورت افراد خود مدار در آمده و بطور
ناآگاه خويشتن را با كل محيط يكسان تلقي مي كنند. اينان در عشق ورزي نمي توانند
واقعيت معشوق را بپذيرند بلكه درصدد تغيير و مالكيت آن بر مي آيند. در صورتي كه
دوستدار محبت بطور طبيعي در جستجوي واقعيتهاي زيبايي است و هرگز آن را با آرمانهاي
خود ساخته و اوهام ذهني خويش جايگزين نمي سازد. همچنان كه، كشف زيبايي با تغيير آن
فرق مي كند، و دوستدار محبت در زيباييها محو مي شود و هرگز درصدد مالكيت آن برنمي
آيد و سعي نمي كردند كه آن را با ذهنيات و پيشداوريهاي خود تطبيق دهد. بر اين اساس
است كه در فرآيند عشق، دگرخواهي جايگزين خودخواهي مي شود. بايد پذيرفت كه زيبايي
فراتر از منيت است و قابل تملك نيست.
در آموزشهاي عشق به دوستدار محبت مي آموزند كه چگونه تمايلات شخصي و پيشداوريهاي
خويش را در مسلخ واقعيت زيبايي قرباني كند، بديهي است كه اين توانايي بر پايه ظرفيت
آدمي و پذيرش مشكلات حاصل مي شود. در صورتي كه نظام تربيتي خانواده ها براساس آموزش
فرار از مشكلات باشد، نمي توانند فرزندان عاشق پرورش دهند. پذيرش مشكلات و لذت جويي
از رفع آنها، يكي از اصول اساسي نظامهاي تربيتي عاشق پرور بشمار مي آيد فرد عاشق
شوق ستيز با مشكلات را دارد و از اين كه هرگونه مانعي را از سر راه زندگي به دور
كرده و آن را شكوفا سازد، لذت مي برد. در نظام فكري عاشق، محبت در سختيها متولد مي
شود؛ از اين روي، ظرفيت آموزي و مشكل ستيزي را مي توان از اصول اساسي نظامهاي
تربيتي عشق پرور به حساب آورد.
همچنين، نبايد فراموش كرد كه عشق نمودي خاص از نوعدوستي و جنبه اي از گرايش و
رويكرد به حيات است، در ايجاد نظامهاي تربيتي عشق آفرين بايد توجه داشت كه رفتارهاي
حيات گرا، نوع پرور و ارزش مدار، زمينه هاي مساعدي را براي آموزش محبت فراهم مي
آورند. بي تفاوتي به زندگي و دوري از ارزشها موجب مي شود تا توان عشق آفريني از بين
برود؛ چگونه ممكن است فرزندي كه عشق مادر خود را سپاس نمي دارد و يا محبتهاي پدر را
ناديده مي انگارد، عاشق همسر خود باشد؟ آدمي از طريق طيفي از علايق با حيات ارتباط
پيدا مي كند؛ علايقي كه گرايشهاي طيف گونه اي از محبت به فرزند، همسر، پدر، مادر،
خواهر، برادر، عمه، خاله، دايي، عمو . . . همسايه و شهروندان را به وجود مي آورند؛
هر كدام از اين ارتباطات محبت آميز ويژگي خاص خود را دارد و عواطف مربوط به آن را
نمي توان در محبت ديگري جستجو كرد خانواده ها تنها در صورتي مي توانند پرورش
فرزندان خود را براساس نظام تربيتي عشق آفرين استوار سازند كه آنان را با رنگ و بوي
خاص هر كدام از اين محبتها آشنا سازند و برقراري پيوند با طيف محبت را امكان پذير
سازند. برقراري پيوندهاي محبت آميز مختلف و متنوع و ايجاد ايستار مايل نسبت به كليت
علايق ياد شده، موجب جامع بيني در گستره عشق و مهارت در ايجاد روابط مبتني بر
انعطاف مي گردد و بر زيبايي پيوندهاي محبت آميز مي افزايد. در صورتي كه نسبت به
محروميت هاي شهروندان بي تفاوت باشيم هرگز نمي توانيم دوستدار محبت بوده و در عشق
معشوق بسوزيم.
عشق و حيات
اشاره شد كه رويكرد به عشق و تمايل به پناه جويي تكامل بخش، از موقعيت آدمي ناشي مي
شود؛ بايد در نظر داشت كه در به وجود آمدن موقعيتهاي زندگي عوامل متعدد و بيشماري
تاثير مي گذارند و فرد نمي تواند كليه اين تاثيرگذارها را كنترل كند؛ هيچ كدام از
ما در انتخاب مليت، خانواده، والدين، طبقه اجتماعي، و موقعيتهاي روزمره زندگي نيز
از كنترل ما خارج است و ما آنها را انتخاب نمي كنيم، در حقيقت بازيگراني هستيم كه
از طريق تطبيق با موقعيتهاي تصادفي و رويدادها، شكل زندگي خود را مي سازيم. در اين
جا واژه «تطبيق» در مفهوم كلي آن مد نظر است؛ به طوري كه ستيز، پذيرش و . . . كليه
اين موارد را مي توان به عنوان نحوه و شكل تطبيق تلقي كرد. موفقيت يا ناكامي حيات
از طريق نحوه و شكل تطبيق تعيين مي شود. چه بسا نرادهايي كه بدبيارترين طاس ها و
موقعيتها را به برد بزرگ تبديل مي سازند و چه فراوانند نرادان بازيگر تخته نرد كه
خوش شانسي هاي ناشي از طاس هاي مطلوب و موقعيتهاي خوب موجب باخت آنان مي شود. در
جريان اين بازي حيات و كشاكش زندگي، عشق نقش تعيين كننده اي در انتخاب نحوه و شكل
تطبيق با موقعيتها دارد؛ عشق بر توان تطبيق ما مي افزايد و فرصت تطبيق ظريف مي
آفريند.
جهان عشق وسعت بيكران دارد و نگاه تركيب جوي عاشق هرگز در تنگ نظريها محصور نمي
شود. گرايش به تركيب با هستي كلي، نمودي از تمايلات وسيع عاشق و پناه جويي او بشمار
مي آيد. انسان مستعد عشق و برخوردار از احساس ظريف، از طريق پيوند اشرافي كليت حيات
را حس و پيوستگي خويش با حركت و تحولات حيات را احساس مي كند. يك چنين احساسي با
توجه به فراخناي هستي كل و بمانند هرگونه رابطه جزء با كل از مرحله احساس فراتر نمي
رود و براي انساني كه به امواج خروشان اقيانوس حيات پناه مي برد و ميل به تركيب با
آنها دارد، يك چنين كشش احساسي قابل درك نيست و به مرحله ادراك نمي رسد. به همين
سبب، تمايل به تركيب با هستي كل و ارتباط با «خدا» كه مي توان آن را به جلوه كلي
عشق تعبير كرد، يك رابطه حسي است كه بايد به آن رسيد و نبايد آن را با ادراكات قابل
انتقال و استدلالاتي اشتباه كرد؛ اين پيوند مانند كليه ارتباطات حسي كه به مرحله
ادراك نمي رسند، تنها به صورت يك كشش و پيام دروني مطرح است و چنانچه به صورت
قوانين ادراكي و عيني مشخصي بيان گردد و بي آنكه قادر به شناسايي واقعيت هستي كل
باشيم با استفاده از ادراك شكل نايافته خود براي آن مشخصاتي بتراشيم، آغاز بيراهه
خواهد بود و مانند آن است كه به ناموس عشق كلي خيانت كرده و كشش و زمزمه اي دروني
را به صورت عربده هاي ناتواني خويش فرياد زده ايم!!
ارتباط با حيات و گرايش به تركيب با هستي كل، مانند هر عشق ديگر يك رابطه فعال
محسوب مي شود كه دو جنبه تاثيرگذاري (جذب) و تاثيرپذيري (تطبيق) از ويژگيهاي آن
محسوب مي شود. «جذب و تطبيق» را مي توان به دم و بازدم عشق و گرايشهاي ما به حيات
تعبير كرد. در عين حال سلامت حيات اجتماعي فرد را مي توان در تعادل «جذب» و «تطبيق»
او جستجو كرد و اين موضوع مي تواند بحث محوري روانشناسي اجتماعي باشد.
در اينجا مناسب مي داند كه «جذب» و «تطبيق» آدمي را در ارتباط با حيات مورد تجزيه و
تحليل قرار داده و در اين خصوص، توضيحات بيشتري داده شود:
در درون سيستم كلي حيات، زندگي هر فرد و يا هر عنصري با فراهم شدن زمينه هاي زير
شكل مي گيرد:
1- وجود عناصر متمم و مكمل كه گردهمايي آنها اجزاي لازم براي تشكيل شبكه حيات
فراهم مي سازد.
2- وجود موقعيت مناسب هر يك از عناصر متشكل، بطوري كه چگونگي موقعيتها منجر به
برقراري ارتباط هماهنگ و تبادل همكاري بين آنها شده و وضعيت ساختاري لازم براي
ايجاد سيستم زنده را فراهم آورد.
3- وجود شرايط مساعد در محيط كه امكان وصل سيستم زنده به شبكه گسترده حيات را
فراهم آورد و از اين طريق، موجبات برقراري حركت حيات در درون آن را مهيا سازد. بايد
توجه كرد كه هماهنگي عناصر تشكيل دهنده يك سيستم زنده تنها از طريق پيوستگي با
ضربانهاي زندگي پيرامون سيستم و شبكه گسترده سيستمهاي زنده با حركت دروني حاصل مي
شود و از اين نظر زندگي به عنوان جرياني تلقي مي شود كه از محيط و شبكه واحدهاي
زنده پيرامون، به درون هر سيستم راه مي يابد.
با اين توضيح روشن مي شود كه عامل سوم در حقيقت همان تحقق جريان جذب و تطبيق است كه
حركت حيات را ايجاد مي كند. دو عمل تجزيه و تركيب را مي توان به نبض زندگي تعبير
كرد. تركيب عملي است كه طي آن هر سيستم زنده محيط را به درون خود جذب نموده و با
شبكه ساير سيستمهاي زنده ارتباط برقرار مي كند و در عمل تجزيه مقدار محيط جذب شده
با وضعيت ساختاري هر سيستم تطبيق داده شده و بخش غيرقابل تطبيق آن، مجدد به بيرون
سيستم زنده فرستاده شده و در اختيار محيط قرار مي گيرد.
در مورد عمل تركيب اضافه مي كند كه هر سيستم زنده به سبب آن كه ساختاري هماهنگ با
ساختار شبكه اطراف خود دارد، بر اثر شرايط مساعد به جذب محيط مي پردازد و اين عمل
را بايد كوششي تلقي كرد كه طي آن سيستم زنده به منظور حفظ هماهنگي ساختاري خود با
ساختار هستي كل، تلاش دارد.
همچنين طي عمل تركيب حركتهاي مازاد داخلي به محيط و شبكه گسترده حيات پيرامون منتقل
مي شود. به منظور توضيح بيشتر در مورد انتقال حركتهاي مازاد به زندگي محيط، يادآوري
مي كند كه يكي از خواص حركت دروني سيستمها زنده آن است كه اين حركت به ويژه در
مرحله رشد سيستم، شدت گراست و ميل به تشديد دارد و با همين گرايش به تشديد است كه
زمينه رشد و نمو سيستم فراهم مي آيد. چون تشديد حركت دروني سيستم ايجاد بار اضافي
مي كند كه احتمالا قابل جذب در درون ساختار نمي باشد و باقي ماندن اين بار اضافي در
درون سيستم موجب خفگي آن مي شود، لذا هر سيستم زنده با انتقال اين بار اضافي موجبات
تداوم حركتهاي دروني را فراهم مي آورد، و سيستمهاي زنده ديگر در پيرامون خود را
بارور مي سازد.
بهرحال، بايد توجه داشت كه از طريق عمل تركيب هر سيستم زنده با سيستمهاي ديگر و
زندگي پيرامون ارتباط برقرار مي كند. تركيب در حقيقت كششي است كه سيستم زنده را به
سوي هستي كل و حيات فراگير سوق مي دهد، و از اين طريق، حركت حيات در درون سيستم را
تداوم مي بخشد.
هر سيستم زنده از طريق باز شدن به سوي محيط و ابراز گرايش به تركيب، مثل آن است كه
نفسهاي لازم براي ادامه حيات را مي كشد، بدون گرايش به تركيب، ارتباط سيستمهاي زنده
با محيط و شبكه حيات فراگير قطع خواهد شد و مقوله عشق كه ما در نظر داريم در اين
بخش از بحث خود آن را توضيح دهيم، در حقيقت چيزي جز كشش تركيب نيست كه جلوه هاي
مختلف و متفاوتي به خود مي گيرد ولي در اصل همان ميل به تركيب با محيط و سيستمهاي
زنده ديگر است.
بدين ترتيب مي توان نتيجه گرفت كه «عشق» در حقيقت جستجوي حيات است، جستجويي كه از
مرزهاي تنگ فرديت فراتر مي رود و بقا را در سطح وسيع تري مي پويد، از اين نظر،
همچنان كه اشاره شد، «عشق» به نوعي جمع گرايي و ميل به ارتباط تعبير مي شود كه از
مرزهاي خويشتن فراتر مي رود و آن را گسترش مي دهد. در جريان عشق ورزي، آدمي آرزوها،
اميال و خواسته هاي خود را در وراي «من» خويش مي جويد و در جستجوي حيات و بقا، از
چارچوب فرديت فراتر مي رود و زندگي در پهنه گسترده تري مطرح مي شود.
از اين رو، كسي مي تواند عاشق باشد كه دنياي او در چارچوب فرديت نگنجد و قفس فرديت
براي ذهنيتي كه او پرورده است، تنگ باشد. فرد عاشق آمال و زندگي را در جمع خويشتن و
معشوق مي جويد و بدين ترتيب از مجموع اين دو، به دنبال چارچوب وسيع تري است كه جهان
مورد نظر را برپا دارد.
در عين حال، با انتخاب معشوق خود بر اين باور است كه مرجع و پناهگاهي براي ارزشهاي
دلخواه خويش پيدا كرده است و تحقق وصل به او اجازه خواهد داد كه حركت دروني سيستم
حيات خود را در فراخناي وسيع تر شدت بخشد و از تنگناي تنهايي رهايي يابد.
| |

|